20 اكتبر, 2020

بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

از مراسم‌های جن‌گیری تا هیولاهای لاوکرفتی؛ از قاتل‌‌های سریالی تا اسلشرهای نوستالژیک دهه‌ی هشتادی؛ فرمانروایان ژانر وحشت در دهه‌ی گذشته چه فیلم‌هایی بودند؟ این شما و این هم  بهترین فیلم های ترسناک دهه‌ی ۲۰۱۰. همراه رسانه ی انرژی مثبت باشید.

اگرچه چیزهای زیادی در طول دهه‌ی گذشته به بیراهه کشیده شده‌اند، اما کیفیت فیلم های ترسناک، یکی از آن‌ها نیست. اگرچه سینمادوستان تا دلشان بخواهد می‌توانند درباره‌ی هر گوشه‌ای از سینما گله و شکایت کنند، اما وقتی نوبت به ژانر وحشت می‌رسد، زبان‌مان فقط به تعریف و تمجید می‌چرخد. تعداد دفعاتی که منتقدان و کارشناسان، دهه‌ی گذشته را به‌عنوان دوران طلایی ژانر وحشت توصیف کردند از دست‌مان در رفته است.

بخش شگفت‌انگیزش این است که ژانر وحشت در دهه‌ی گذشته فقط پُرکار نبود، بلکه متنوع هم بود؛ از هر نوع ترسی که فکرش را بکنید نه یکی، بلکه چند فیلم قابل‌اعتنا وجود دارد؛ تنوعی که از ترس‌های روانکاوانه شروع می‌شوند، از خانه‌های جن‌زده‌ی کلاسیک عبور می‌کنند، به ترس‌های چالش‌برانگیز لاوکرفتی می‌رسند، از کنار پارودی‌ها می‌گذرند و به دمیدن روج تازه‌ای به کالبد ترس‌های قدیمی ختم می‌شوند.

به عبارت دیگر بعد از دهه‌ی اول قرن بیست و یکم که ژانر وحشت سقوط کیفی شدیدی را تجربه کرد، مخاطبان به‌دنبال چیزی ماجراجویانه‌تر بودند و فیلمسازان هم با کمال میل درخواست‌مان را روی چشم گذاشتند. پس بدون مقدمه‌ای بیشتر این شما و این هم ۱۰ فیلم ترسناک برتر دهه‌ی گذشته که به ترتیب سال اکرانشان فهرست شده‌اند:


بهترین فیلم های ترسناک دهه گذشته


فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۱-زیر پوست (۲۰۱۳)

Under the Skin

  • کارگردان: جاناتان گلیزر
  • بازیگران: اسکارلت جوهانسون
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۷۹
  •  امتیاز متاکریتیک: ۷۸ 
  • امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۳
مطالب مرتبط

مقایسه معیار های رتبه بندی فیلم IMDB و Rotten Tomatoes و Metacritic

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

جاناتان گلیزر و اثر جدیدش

این روزها در حالی فیلم های ترسناک نامرسوم استودیوی A24 برای خودشان به یک زیرژانر منحصربه‌فرد تبدیل شده‌اند که همه‌چیز با «زیر پوست»، ساخته‌ی جاناتان گلیزر شروع شد. گلیزر از سال ۲۰۰۴ که «تولد» را با بازی نیکول کیدمن ساخته بود، حدود یک دهه هیچ فیلم بلندی نساخته بود؛ او در قالب «زیر پوست» با یک کلاسیک مُدرن به سینما بازگشت.

شاید بهترین چیزی که می‌توان درباره‌ی «زیرپوست» گفت (چیزی که در یک جمله آن را توصیف می‌کند) این است که این فیلم یکی از کوبریکی‌ترین فیلم‌هایی است که خود کوبریک آن را کارگردانی نکرده است. اولین ویژگی کوبریکی فیلم این است که گلیزر یک رُمان برداشته است و از آن به‌عنوان استخوان‌بندی فیلمش که از هر فرصتی برای انحراف از منبع اقتباسش استفاده می‌کند، استفاده کرده است.

مطالب مرتبط

سینمای استنلی کوبریک؛کارگردان بزرگ و صاحب سبک جهان

دومین ویژگی کوبریکی‌اش این است که انگار اتمسفر بیگانه، سرد و خفقان‌آورش، نگاه بدبینانه‌‌‌اش به انسانیت، فضای ابهام‌برانگیز و ریتم باطمانیه‌اش و تم‌های داستانی‌اش ترکیبی از «۲۰۰۱: یک اُدیسه‌ی فضایی»، «پرتقال کوکی»، «درخشش» و «چشمان باز بسته» هستند؛ از یک طرف گرچه فیلم ترسناک «زیر پوست» از لحاظ فنی در ژانر علمی‌تخیلی هم طبقه‌بندی می‌شود، اما از طرف دیگر هیچ چیزی در فیلم وجود ندارد که به‌طور صریح به این موضوع اشاره کند.

خلاصه  داستان

اگر بدون اطلاع قبلی به تماشای فیلم بنشینید، هیچ راه آشکاری برای فهمیدن اینکه زن زیبایی که به‌عنوان شخصیت اصلی بی‌نام شکارچی فیلم در اطراف اسکاتلند رانندگی می‌کند و مردان غریبه را اغوا کرده و سوار ماشینش می‌کند، یک بیگانه‌ی فضایی است ندارید.

او به همان اندازه که یک بیگانه است، به همان اندازه هم می‌تواند یک خون‌آشام یا یکی از شیاطین دیوید لینچ از گوشه و کنار شهر تویین پیکس باشد. ژانر وحشت، هنری با یک هدف مشخص است: ترساندن. این مسئله آن را به ژانری تبدیل کرده بی‌وقفه مشغول بازجویی کردن از گذشته‌‌اش و جامعه‌ است تا بفهمد دیگر فیلم های ترسناک چگونه مردم را می‌ترساندند تا از این طریق ترسش را بازتعریف کرده، به‌روزرسانی کرده و روی دست آن‌ها بلند شود.

نقد فیلم

«زیر پوست» این کار را با شخصیت اصلی‌‌اش انجام می‌دهد؛ این فیلم نه درباره‌ی قربانیان یک موجود بیگانه‌ی قاتل، بلکه درباره‌ی خود موجود بیگانه‌ی قاتل است. اگر دیگر فیلم های ترسناک فاصله‌شان را با آنتاگونیست حفظ می‌کنند، «زیر پوست» می‌خواهد ما را به درون جمجمه‌ی آنتاگونیستش وارد کند؛ راستش، شاید در نگاه اول نزدیکی به نیروی متخاصم به‌معنی از بین رفتن ماهیت هولناک آن باشد، اما اتفاقا برعکس؛ هیچ چیزی آزاردهنده‌تر از وقت گذراندن با یک شکارچی غیرانسانی نیست؛

تمام اجزای فیلم در خدمت قابل‌لمس کردن فضای ذهنی غیرزمینی کاراکتر اسکارلت جوهانسون هستند؛ از نقش‌آفرینی سرد و مُرده‌ی جوهانسون تا دوربین گلیزر که خشونت را در بی‌پرده‌ترین و بی‌عاطفه‌ترین حالت ممکن به تصویر می‌کشد؛ از همه مهم‌تر، موسیقی رعب‌آمیز خانم میکا لوی است که به پرده‌‌های گوش چنگ می‌اندازد و لحظه‌ی لحظه‌ی فیلم را سرشار از تنش و اضطرابی ممتد می‌کند.

«زیر پوست» که شاید بیش از ۹۰ درصد داستانش را بدون دیالوگ روایت می‌کند، کلاس درسی در داستانگویی بصری است؛ این فیلم نه‌تنها یک وحشت اگزیستانسیالیسمی در باب بحران هویتی یک بیگانه است، بلکه بیش از هر چیز دیگری باز دوباره این نکته‌ را ثابت می‌کند که مهم نیست یک فیلم درباره‌ی چه چیزی است، بلکه مهم این است که چگونه به آن می‌پردازد. اگر به دنبال بهترین فیلم های ترسناک هستید زیر پوست را حتما تماشا کنید.

ایده‌ی یک موجود بیگانه در ظاهر یک زن زیبا که مردان شهوت‌ران و از همه‌جا بی‌خبر را تور می‌زند تا آن‌ها را کُشته و اُرگان‌هایشان را تصاحب کند تداعی‌کننده‌ی یک بی‌مووی دهه‌ی پنجاهی است، اما گلیزر از این خلاصه‌قصه به‌عنوان چارچوبی برای پرداختن به پروسه‌ی تحول موجودی که به تدریج با هر دو جنبه‌ی زیبا و وحشتناک بشریت آشنا می‌شود استفاده می‌کند.

به مرور کاراکتر جوهانسون تحت‌تاثیر انسان‌های اطرافش، انسانیت درونش را کشف می‌کند، اما این در تضاد با اصل ماموریتش قرار می‌گیرد. نتیجه فیلمی است که گرچه با همراه کردن‌ ما با یک هیولا در حال ارتکاب جنایت‌های وحشتناکی، منزجرکننده آغاز می‌شود، اما ناگهان در پایان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم در حال گریه کردن به حال هیولا هستیم.

ایده های خاص فیلم

سکانس‌های گفتگوی کاراکتر جوهانسون با مردان رهگذری که شکار می‌کند به صورت دوربین مخفی ضبط شده‌اند. جوهانسون با بداهه‌پردازی‌ با قربانیان نابازیگرش، نه تنها باید به‌طرز متقاعدکننده‌ای آدم‌های واقعی را اغوا کند، بلکه باید این حقیقت که سوپراستار سینما است را هم مخفی نگه دارد.

«زیر پوست» گرچه به حقیقتی که پای ثابت فیلم های ترسناک است ختم می‌شود (وحشت واقعی بشریت است)، اما چگونگی رسیدن به آن، وحشت خالص نهفته در هسته‌ی این پیام آشنا را شاید شوکه‌کننده‌تر از هر فیلم مشابه‌ی دیگری استخراج می‌کند. «زیر پوست» بیش از اینکه فیلمی برای تماشا باشد، فیلمی است که تجربه می‌شود. مثل گرفتن یک حمام گرم در مواد مذاب.

 


فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۲-بابادوک (۲۰۱۴) – بهترین فیلم های ترسناک جهان

The Babadook

  • کارگردان: جنیفر کنت
  • بازیگران: السی دیویس، نوآ وایزمن
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۹۸
  •  امتیاز متاکریتیک: ۸۶
  •  امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۸

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

 

بابادوک نحولی در ژانر وحشت

گرچه فیلم ترسناک «بابادوک» اولین فیلم از نوع خودش نیست، اما اگر بخواهیم تحولی که ژانر وحشت در جریان دهه‌ی گذشته به سوی پذیرفتن ریسک‌های بیشتر و تن دادن به اهداف جاه‌طلبانه‌تر کرده است را بررسی کنیم، همه‌چیز از آن آغاز می‌شود. «بابادوک» اولین نمونه از نوع خودش نبود، اما در زمانی‌که ژانر وحشت در وضعیت سرگردانی به سر می‌برد، حکم یک فانوس دریایی را داشت که مجددا پتانسیل‌های این ژانر را بهمان یادآوری کرد.

به این ترتیب، فُرمول «بابادوک» تبدیل به سرمشقی شد که مولفه‌های آن را بارها و بارها در فیلم‌های بعد از خودش دیدیم. اینکه فیلمسازان بعدی، از «بابادوک» الهام گرفته بودند یا از منابع الهام «بابادوک» الهام گرفتند مهم نیست؛ مهم این است که «بابادوک» به اولین نشانه از زلزله‌ای که قرار بود ژانر وحشت را در چند سال آینده زیر و رو کند تبدیل شد.

نه‌تنها منتقدان آن را یک‌صدا به‌عنوان یادآوری این نکته که این ژانر چه میدان دست‌نخورده‌ای برای روایت داستان‌های عاطفی پیچیده است تحسین کردند، بلکه از جنیفر کنت هم به‌عنوان یک صدای خلاقانه و فمنیست تازه در سینما یاد کردند.

خلاصه داستان

داستان با وقوع یک تراژدی سوزناک آغاز می‌شود. شوهر آملیا هنگام رساندن او به بیمارستان برای به دنیا آوردن فرزندشان، ساموئل، در اثر تصادف کشته می‌شود.از آن زمان تاکنون آملیا، سم را تنها بزرگ کرده و تاکنون تولدش را جشن نگرفته است.

 

فیلم مدت زمان قابل‌توجه‌ای را به معرفی و پرداخت موقعیت ذهنی کاراکترهای اصلی‌اش صرف می‌کند. از همان ابتدا کم‌کم متوجه می‌شویم که سایه‌ی مرگ شوهر آملیا بعد از هفت سال هنوز کنار نرفته و آملیا و سم در موقعیت روانی به‌شدت آشفته، بی‌قرار و ناامیدکننده‌ای روزگار می‌گذرانند.

مرگ برای آملیا هنوز تازه‌ی تازه‌ است و به نظر می‌رسد این فضای بی‌حال و خاکستری خانه در ذهن شخصیت‌ها هم همین‌گونه است. از طرفی آملیا در محل کارش هم از صبح تا شب با چهره‌های افتاده و مایوس پیرزن و پیرمردهای آسایشگاه سالمندان، رو‌به‌رو می‌شود و همین موضوع تقریبا هر رنگی را از زندگی‌اش خارج کرده است. سم هم وضعیت بهتری ندارد، و آن هم دقیقا از روحیه‌ی ضعیف مادر و نبود پدر سرچشمه می‌گیرد.

او طبیعتا مثل تمام بچه‌های پرجنب‌و‌جوشی که می‌شناسیم، با عشق و توجه‌ کافی روبه‌رو نمی‌شود. اینجا یک مادر سالم می‌تواند فعالیت‌های مختلف و خیال‌پردازی‌های بیش‌ از‌ اندازه‌ی او را کنترل کند. اما مسئله این است که یکی باید به خود آملیا کمک کند. هرچند که رابطه‌ی مادر و فرزندی قدرتمندی بین آن‌ها جریان ندارد. این را به خوبی می‌توان از نحوه‌ی خوابیدن آن‌ها، تشخیص داد.

مطالعه بیشتر :
بیوگرافی و فیلم های پنه لوپه کروز
نقد فیلم

آملیا و ساموئل پشت به پشت یکدیگر و با فاصله می‌خوابند. مشخصا این فاصله‌ در رابطه‌ی آن‌ها هم وجود دارد. اینجا است که سر و کله‌ی یک کتاب قصه‌ی کودکانه اما خوفناک به نام بابادوک پیدا می‌شود که سم از مادرش می‌خواهد آن را برایش بخواند. قصه درباره‌ی موجودی است که شب‌ها ظاهر می‌شود و کسانی که صورت هولناک او را ببینند، آرزو می‌کنند که کاش بمیرند. آملیا کتاب را پاره می‌کند و می‌سوزاند. بابادوک را می‌توانیم از جمله بهترین فیلم های ترسناک بدانیم.

اما آقای بابادوک جایی عمیق‌تر لانه کرده که با خاکسترشدن ور‌ق‌های کتاب، از بین نمی‌رود. چیزی که بابادوک را به هیولای استثنایی‌ای تبدیل می‌کند این نیست که او حکم یک موجود شرور که باید شکست داده شود را دارد، بلکه او شرارتی نشات گرفته از شیاطین درونی خود کاراکترها و وسیله‌ای برای بررسی اینکه قربانیان یک فاجعه چگونه با غم و اندوهشان دست‌وپنجه نرم می‌کنند است. اینجا است که موضوع به اینکه عشق مادرانه چگونه به سرعت می‌تواند به تنفر و بیزاری منجر شود تبدیل می‌شود.

سخن آخر

السی دیویس در نقش آملیا تماشایی است؛ تماشای اینکه یک مادر بامحبت چگونه به زنی هذیان‌گو و خطرناک تبدیل می‌شود دردناک است. نوآ وایزمن در نقش پسرش هم که با ترس ناشی از ترک شدن دست‌وپنجه نرم می‌کند، یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌های کودکی که تاکنون دیده‌اید را به نمایش می‌گذارد. نتیجه به فیلمی منجر شده که فقط نمی‌ترساند، بلکه مهم‌تر از آن، پاسخی برای اینکه چرا می‌ترساند هم فراهم می‌کند.


فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۳-او تعقیب می‌کند (۲۰۱۴)

It Follows

  • کارگردان: دیوید رابرت میچل
  • بازیگران: مایکا مونرو، کی‌یر گیلکریست
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۹۶
  •  امتیاز متاکریتیک: ۸۳
  • امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۸

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

 

فیلمی با ژانر دهه ۸۰

شکی نیست که یکی از ترندهای محبوب سینمای دهه‌ی گذشته، بازخوانی و بازآفرینی مولفه‌های سینمای ژانر دهه‌ی هشتاد بود؛ از سریال «چیزهای عجیب‌تر» تا اقتباس رُمان «آن» اثر استیون کینگ؛ از «هالووین ۲۰۱۸» تا بازسازی «مُرده‌ی شریر» سم ریمی؛ اصلا چندتا از فیلم‌های همین فهرستی که مشغول مطالعه‌اش هستید را فیلم‌های الهام‌گرفته از سینمای وحشت دهه‌ی هشتاد تشکیل می‌دهند.

اما اگر یک فیلم باشد که روح فرهنگ سینمای کلاسیک وحشت دهه‌ی هشتاد را بهتر از هر فیلم دیگری احضار کرده باشد، آن «او تعقیب می‌کند»، ساخته‌ی دیوید رابرت میچل است.

 

نقد فیلم

«او تعقیب می‌کند» اما پاسخی به این سؤال است که چه می‌شد اگر یک فیلم باپرستیژ با عناصر تشکیل‌دهنده‌ی بی‌مووی‌های درپیت پُرطرفدار دهه‌ی هشتادی ساخته می‌شد؟

حالا اینجا نه‌تنها کاراکترها در آن دسته نوجوانان بی‌قید و بند و کودنی که برای مرگ‌های فجیحشان لحظه‌شماری می‌کنیم قرار نمی‌گیرند، بلکه فیلم کلیشه‌ی «آخرین دختر» را با تبدیل کردن پیروزی او به عذابی ابدی خراب می‌کند؛ نه‌تنها معاشقه‌ی دختر و پسر اصلی قصه که معمولا در فیلم‌های اسلشر به سخره گرفته می‌شود را به قلب تپنده‌ی عاطفی داستان تبدیل می‌کند، بلکه آنتاگونیست فیلم که شاید یکی از اورجینال‌ترین و دلهره‌آورترین آنتاگونیست‌های سینمای وحشت باشد، کاملا جدی گرفته می‌شود.

خلاصه داستان

قصه‌ی فیلم حول و حوش یک بیماری واگیردار که فقط ازطریق ارتباط جنسی منتقل می‌شود می‌چرخد؛ هرکسی که به این مرض دچار می‌شود، هدف تعقیب و شکار موجود ماوراطبیعه‌ی مرگباری که فقط توسط بیمار دیده می‌شود قرار می‌گیرد. شکارچی در هر زمان فقط یک نفر را هدف قرار می‌دهد. هیچ راهی برای فرار از او وجود ندارد.

ظاهرا به هر نقطه‌ای از دنیا که فرار کنید، او سلانه سلانه ردتان را می‌زند. تنها راه فرار موقتی این است که با شخص تازه‌ای رابطه‌ی جنسی برقرار کنید و بیماری را به او منتقل کنید. آنوقت شکارچی سراغ فرد جدید می‌رود و البته، پس از کشتن او، دوباره به نفر آخر این زنجیره بازمی‌گردد.

هیچ چیزی مضطرب‌کننده‌تر و ترسناک‌تر از ناشناخته‌ها نیست و آنتاگونیست بی‌نام و نشان و مبهم «او تعقیب می‌کند» نیز یکی از آنهاست. او به استعاره‌ای از ترسی مشترک و جهان‌شمول تبدیل می‌شود: نیروی آرام و متداوم اما سلطه‌ناپذیر و غیرقابل‌توصیف مرگ یا شاید استعاره‌ای از بلعیده شدن دنیای معصومانه‌ی این بچه‌ها توسط دوران توقف‌ناپذیر بزرگسالی؛ نیرویی که آن‌ها را به زور از زندگی بی‌خیال و خام گذشته‌شان بیرون می‌کشد و مجبور می‌کند تا همیشه با نگاهی مشکوک، نگران پشت‌سرشان باشند.

تهدید فیلم که هرگز کوتاه نمی‌آید، به ترس‌های فراسوی چالش‌های بزرگسالی تبدیل می‌شود؛ هیولا شاید اختراع شده باشد، اما وحشتی که نمایندگی می‌کند واقعی‌ است.

کارگردانی فیلم

رابرت میچل چنان حضور مطمئنی پشت دوربین دارد که تعلیق پلان به پلان فیلمش را تا قطره‌ی آخر استخراج می‌کند و با احاطه‌ای که روی زبان سینما دارد، دست از قصه‌گویی بصری نمی‌کشد و حواس تماشاگر را میخکوب خودش، حفظ می‌کند. این هیولا شکوفایی پتانسیل‌های تماتیک و اضطراب‌آورش را مدیون کارگردانی رابرت میچل است؛ دوربین اکثرا ساکنش با آن زوم‌های ملایم به اتمسفر شومی منجر شده است.

از بررسی سراسیمه‌ی پس‌زمینه‌ی کاراکترها برای یافتن نشانه‌ای از منبع ترس پنهان در شلوغی تا احساس مورمورکننده‌ی همیشه زیر نظر بودن کاراکترها؛ موسیقی ریچ وریلند معروف به «دیزسترپیس» در سبک سینث‌ویو، به ترکیب ایده‌آلی از موسیقی جان کارپنتر، ترنت رزنور و آتیکس راس تبدیل می‌شود؛ گویی او عصاره‌ی سینمای وحشت دهه‌ی هشتاد را به نوت‌های موسیقی‌اش ترجمه کرده است؛ موسیقی او نه فقط مکمل فیلم، بلکه حکم یکی از اجزای حیاتی آن در تولید اتمسفر رازآلود و بی‌آرام و قرارش را دارد. It Follows از جمله‌ی بهترین فیلم های ترسناک فهرست زومجی محسوب می‌شود.

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۴-جادوگر (۲۰۱۵) – بهترین فیلم  ترسناک جهان

The Witch

  • کارگردان: رابرت اگرز
  • بازیگران: آنا تیلور-جوی، رالف اینسون
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۹۰
  •  امتیاز متاکریتیک: ۸۳ 
  •  امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۹

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

جن گیر پست مدرن

اولین سوالی که در جریان تماشای «جادوگر»، اولین تجربه‌ی کارگردانی رابرت اگرز ذهن‌تان را به خود مشغول می‌کند این است که چطور؟ چطور امکان دارد چنین فیلم بااعتمادبه‌نفس، منسجم و صیقل‌خورده‌ای اولین تجربه‌ی کارگردانی یک نفر باشد؟ فیلم ترسناک «جادوگر» حکم نسخه‌ی تاریخی و پُست‌مُدرن «جن‌گیر» ویلیام فردکین را دارد و قطعا یکی از بهترین فیلم های ترسناک جهان است

این فیلم که با توجه‌ی وسواس‌گونه‌ای از لحاظ بازسازی واقع‌گرایانه‌ی فضای قرن هفدهمی‌اش چه از نظر جزییات صحنه و چه از نظر دایره لغات و گویش مردمانش طراحی شده است، حکم یک کتاب کهنه‌ی سینمایی را دارد که جملاتش از جنس خون و سایه هستند.

زبان کاراکترهایش بلافاصله آدم را به اعماق دنیایی که اگرز ساخته است پرتاب می‌کند و طراحی صحنه و لباس‌اش به‌جای اینکه ساختگی به نظر برسند، زنده و مستند احساس می‌شوند. اگرز بیش از ۵ سال را صرف تحقیق درباره‌ی شکل زندگی مردم آن دوران و نحوه‌ی حرف‌زدنشان کرده و صدها سند و متن باقی مانده را برای هرچه واقع‌گرایی بیشتر مطالعه کرده است.

نقد فیلم

هر فیلم ترسناکی که ارزش تماشا داشته باشد، از اتمسفر به‌عنوان یکی از سلاح‌های کلیدی‌اش استفاده می‌کند و تماشاگرانش را در فضای قریب الوقع تباهی، عذاب و پارانویا رها می‌کند؛ «جادوگر» یکی از انگشت‌شمار فیلم های ترسناک دهه‌ی گذشته است که اتمسفرش را به‌عنوان نیزه‌ای برای درنوردیدن مغز تماشاگرانش تیز می‌کند.

«جادوگر» مجهز به داستانی که در دنیای واقعی توسط خود «معبد شیطان» تایید شده است و نقش‌آفرینی آنا تیلور جوی که خودش را با این فیلم به‌عنوان یکی از بااستعدادترین شگفتی‌های جوان سینمای امروز ثابت کرد، حکم یک فیلم ترسناک ماوراطبیعه را دارد که اتفاقا به شیاطینی از دنیای واقعی می‌پردازد.

خلاصه داستان

با خانواده‌ای در آمریکای قرن هفدهم همراه می‌شویم که به خاطر باورهای مذهبی‌شان از روستای آرامی که در آن زندگی می‌کردند، به دنیای بیرون تبعید می‌شوند و اکنون مجبورند که به‌تنهایی گلیم خودشان را در کلبه‌ای در محاصره‌ی درختان جنگل بیرون بکشند.

اما خیلی طول نمی‌کشد که اتفاقات عجیبی در اطراف خانه می‌افتد که اکثرشان مربوط‌به بچه‌های خانواده، مخصوصا بزرگ‌ترین دخترشان، توماسین می‌شود. یک روز توماسین در حال نگه‌داری از کوچک‌ترین عضو خانواده که یک نوزاد است، متوجه می‌شود که او به‌شکل مرموزی ناپدید شده است. دو قلوهای غیرقابل‌اطمینان خانواده اعلام می‌کنند که می‌توانند با بز سیاه داخل اصطبل صحبت کنند و کیلب، برادر کوچکتر توماسین هم در یکی از گشت‌و‌گذارهایش در جنگل‌های اطراف خانه ناپدید می‌‌شود.

تحلیل و بررسی

ویژگی خاص «جادوگر» که باعث می‌شود با داستان صدرصد متفاوتی نسبت به دیگر فیلم‌های سبک «کلبه‌ای در جنگل» روبه‌رو شویم، زاویه‌ی دیدی است که نویسنده برای روایت داستانش انتخاب کرده. یعنی چی؟ اتفاقاتی که برای این خانواده می‌افتد همه خبر از حضور یک جادوگر و موجود خبیث می‌دهند.

خب، در هر فیلم دیگری مطمئنا اعضای باقی مانده‌ی خانواده خونسردی‌شان را حفظ می‌کردند، شات‌گان‌ها و تبرها و قمه‌هایشان را از انباری در می‌آوردند و خودشان را برای رویارویی با آنتاگونیست فیلم و آزاد کردن نزدیکانشان از چنگ ارواح خبیث آماده می‌کردند، اما رابرت اگرز در مسیر متضادی قدم گذاشته است.

فیلم به‌جای دنبال کردن موجود شیطانی و مرموز داخل جنگل، سعی می‌کند روی روان‌شناسی کاراکترها در برخورد با این اتفاقات غیرقابل‌توضیح و آزاردهنده تمرکز کند و به این سؤال پاسخ دهد که این آدم‌ها در برخورد با مشکلات چگونه روی وحشتناکشان را نشان می‌دهند.

نتیجه این شده که پدر و مادر توماسین فکر می‌کنند او همان جادوگری است که این بدبختی‌ها را سرشان می‌آورد. جادوگری، از گذشته‌ها همواره موضوع پُراستفاده‌ای به‌عنوان تمثیل‌هایی درباره‌ی ترس از دیگری و دشمنی علیه افرادی با اعتقادات سیاسی و مذهبی متفاوت بوده است، اما فیلم اگرز از آن به‌عنوان تمثیلی برای ترس‌های به‌روز قرن بیست و یکمی استفاده می‌کند و از این طریق تاریخ کلیشه‌های ژانر وحشت را شخم می‌زند.

مطالعه بیشتر :
مقایسه معیار های رتبه بندی فیلم IMDB و Rotten Tomatoes و Metacritic
سخن آخر

نه‌تنها این فیلم وحشت تفکرات فاندمنتالیست را برهنه می‌کند، بلکه با واژگون‌سازی تعریف کلیشه‌ها، خانه‌ی توماسین را به مامن شرارت و نیروهای شوم و داخل جنگل را به آغوشی برای پناه گرفتن او از خانواده‌ی ضدزنی که از آن طرد شده است تبدیل می‌کند.

درحالی‌که دنیا مشغول دست‌وپنجه نرم کردن با وحشت جامعه‌های مردسالارانه‌ و شکنجه‌های روانی و فیزیکی که علیه بدن زنان، حقوق زنان و هویت زنان صورت می‌گیرد است، ما به داستان‌های فولک‌لور به‌روزرسانی‌شده‌ی تازه‌ای نیاز داریم که کلیشه‌های کهنه را به چالش بکشند. فیلم‌های کمی این‌قدر مشتاقانه به درون تاریکی خیره شده‌اند و فیلم‌های کمتری چنین لذت‌ها و آزادی و اقتدار قابل‌لمسی در آن یافته‌اند. «جادوگر» یکی از آنها است. The Witch را می‌توانیم از جمله بهترین فیلم های ترسناک بدانیم.


فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۵- کشتن گوزن مقدس (۲۰۱۷)

The Killing of a Sacred Deer

  • کارگردان: یورگوس لانتیموس
  • بازیگران: کالین فارل، نیکول کیدمن
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۷۹
  • امتیاز متاکریتیک: ۷۳
  •  امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۷/۱

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

منحصر به فرد ترین فیلم ترسناک دهه!

اگر محدودیت زمان اکران، دست و بال‌مان را نبسته بود، «دندان نیش»، شاهکار یورگوس لانتیموس باید در این فهرست قرار می‌گرفت، اما راستش، «کُشتن گوزن مقدس» هم چیزی از انرژی هیپنوتیزم‌کننده‌ی سادیستی آن کم ندارد.

فیلم‌های این فهرست ترس‌های مختلفی را در وجودمان بیدار می‌کنند، اما اگر قرار بود جایزه‌ی منحصربه‌فردترین فیلم این فهرست را به فیلمی تقدیم کنیم، این جایزه به «کُشتن گوزن مقدس» می‌رسید. فیلم‌های لانتیموس به مثابه‌ی خیره شدن به مرکز تاریک و مارپیچ یک سیاه‌چاله را دارند؛ فیلم‌هایی که چشم در چشم شدن با آن‌ها همچون تجربه‌ی دنیاهای بیگانه‌ و تصادف با مفاهیم ترسناکی است که معمولا بعد از آن‌ها تنها چیزی که ازمان باقی می‌ماند لاشه‌ی خون‌آلودی است که از وسط آهن‌پاره‌هایش بیرون کشیده می‌شود.

نقد و بررسی

تجربه‌هایی که تمام می‌شوند، اما فراموش نمی‌شوند. «کشتن گوزن مقدس» ترکیبی از «درخشش»، «چشمان باز بسته» و «بری لیندون» با مقداری  «بازی‌های بامزه»، کمی دیوانگی لارس فون تریه و به اندازه‌ی کافی سورئالیسم دیوید لینچ است که از فیلتر جهان‌بینی خاص خود لانتیموس عبور کرده‌اند.

از یک طرف فرم فیلم‌برداری و موسیقی هولناک و تسخیرکننده‌ی هتل اورلوک را داریم و در طرف دیگر درگیری‌های روانی کابوس‌وار دکتر بیل هارفورد (تام کروز). از یک طرف با یک نمونه از مهمانان ناخوانده‌ی فیلم آزاردهنده‌ی مشائیل هانکه مواجه‌ایم و از طرف دیگر «کشتن گوزن مقدس» در همان دنیای دستوپیایی آشنای خود لانتیموس جریان دارد که قبلا طعم فلزی‌اش را چشیده‌ایم.

به عبارت دیگر لانتیموس جست‌وجو کرده و هر ابزار شکنجه‌ای که گیر آورده را به یکدیگر جوش داده و یک ابزار شکنجه‌ی شخصی‌سازی‌شده‌ی بزرگ‌تر ساخته است. نتیجه‌ی ترکیب تمام اینها تصویری هولناک اما دلپذیر است.

مقالات مرتبط

 

«کُشتن گوزن مقدس» که حکم بازگویی مُدرن تراژدی یونانی ایفیگنیا، دختر پادشاه آگاممنون را دارد روی پیچیدگی‌های عدالت کیفری تمرکز کرده است. یکی از چیزهایی که لانتیموس قصد دارد با فیلمش مورد بررسی قرار دهد فلسفه‌ی قصاص و مجازات است.

اینکه آیا قصاص بهترین وسیله‌ی اجرای عدالت است یا قصاص شکل قانونی همان انتقام خودمان است؟ آیا طرفداران قصاص برای برقراری عدالت فرقی با محکومی که دستش به خشونت و قتل آلوده شده ندارند؟ آیا قصاص منجر به کاهش جرم می‌شود یا این کار آسان‌ترین و کم‌خرج‌ترین راه‌حل ممکن برای فرار از درمان مشکلات واقعی جامعه است؟ سؤال واقعی این است که وقتی دولتی به یک قدرت خداگونه می‌رسد که توانایی کشتن یک نفر را دارد، چه کسی فعالیت این خدا را کنترل می‌کند؟ چه کسی خدایان را به خاطر دست از پا خطا کردن مجازات می‌کند؟

خلاصه داستان

شخصیت اصلی فیلم دکتر استیون مورفی (کالین فارل) است. یک جراح قلب حرفه‌ای، موفق و ثروتمند که به آخرین و بهترین پیشرفت‌ها و دستاوردهای علمی دنیای پزشکی دسترسی دارد. همسرش آنا (نیکول کیدمن) چشم‌پزشک است و این دو پسری ۱۲ ساله به اسم باب و دختری ۱۴ ساله به اسم کیم دارند. استیون یک دوست مخفی به اسم مارتین (بری کیوگن) هم دارد که درواقع پسر نوجوان یکی از بیماران قدیمی اوست که زیر دست او مُرده است. استیون هر از گاهی در رستوران‌ و خیابان با مارتین دیدار می‌کند و با او گپ می‌زند.

مارتین برای او حکم یک فرزندخوانده‌ی غیررسمی را دارد و به نظر می‌رسد مارتین هم استیون را به‌عنوان جایگزین پدرش می‌بیند. فقط یک مشکل وجود دارد. در دنیای فیلم لانتیموس که رفتار همه‌ی آدم‌ها به‌طور طبیعی عجیب است، مارتین از همه عجیب‌تر است.

یا به‌طرز شومی عجیب است. هر وقت او جلوی دوربین ظاهر می‌شود می‌دانیم که یک جای کار می‌لنگد، اما چه چیزی؟ آیا استیون نقشی در فلج شدن ناگهانی بچه‌های استیون دارند؟ شاید نمای آغازین فیلم به بهترین شکل ممکن دنیای این فیلم را توصیف می‌کند. لانتیموس فیلمش را با اکستریم کلوزآپی از سینه‌ای شکافته‌شده روی تخت اتاق عمل و قلبی که در این سینه در حال تپیدن در زیر نورافکن‌ها است فقط آغاز نمی‌کند، بلکه درگیرکننده آغاز می‌کند.

سخن اخر

«کشتن گوزن مقدس» از این نمای افتتاحیه به‌عنوان امتحان ورودی استفاده می‌کند. اگر توانایی تحمل تماشای تپیدن قلبی زنده در میان خون و ماهیچه‌های سینه را دارید، پس احتمالا توانایی تحمل ادامه‌ی فیلم را هم خواهید داشت.

از یک سو تماشای یک تکه‌ی چربی و گوشت سرخ و سفید که بی‌وقفه در عمق سینه می‌لغزد حقیقت آشکاری را به یادمان می‌آورد: اینکه زندگی‌ و مرگ‌مان به عملکرد دقیق این تکه گوشت بستگی دارد؛ حقیقتی که معمولا سعی می‌کنیم بهش فکر نکنیم، اما از سوی دیگر این تصویر کاری می‌کند تا بدون شک و تردید به یاد تکه گوشتی شبیه به آن که در سینه‌ی خودمان در حال تپیدن است بیافتیم و لحظه‌ی سیخ شدن موهایمان از این فکر را حس کنیم.

تصویری که در عین آزاردهندگی، قدرتمند است و در عین عجیب‌بودن، آشناست.

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۶- خانه‌ای که جک ساخت (۲۰۱۸)

The House That Jack Built

  • کارگردان: لارس فون تریه
  • بازیگران: مت دیلن، اُما ترومن
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۵۷
  •  امتیاز متاکریتیک: ۴۲
  •  امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۸

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

لارس فونتریه

مگر می‌شود درباره‌ی وحشت حرف بزنیم و اسمی از لارس فون تریه، یکی از بهترین معماران آن نیاوریم؟ فیلم‌های فون تریه آدم را به مبارزه می‌طلبند؛ انگار که فیلم بهمان می‌گوید اگر جرات داری منو تماشا کن و هر چندتا فیلم هم از این آدم دیده باشید، باز شهامت‌تان مثل بار اول به چالش کشیده می‌شود.او استاد فیلم های ترسناک است.

اما شاید تاکنون تماشای هیچ فیلمی از این فیلمساز به اندازه‌ی «خانه‌ای که جک ساخت»، دل و جرات نخواسته است؛ یک پُرتره‌ی حماسی ۲ ساعت و ۳۰ دقیقه‌ای از یک قاتل سریالی که فون تریه ازمان می‌پرسد آیا شجاعت وقت گذراندن درون ذهن مریض و هولناکش را دارید یا نه.

گرچه در دهه‌ی گذشته فیلمسازان بسیاری ادعای موشکافی ذهن‌های تهوع‌آور را داشته‌اند و فیلم‌های متعددی، ما را با ضجه و زاری‌های فراموش‌ناشدنی روبه‌رو کرده‌اند و در تاریکی‌های غلیظی غرق کرده‌اند، اما همه‌ی آن‌ها شاگردان فون تریه حساب می‌شوند و آثار آن‌ها در مقایسه با «خانه‌ای که جک ساخت» حکم یک آپارتمان ساده در مقایسه با اهرام مصر را دارند.

خلاصه داستان

مت دیلن نقش یک قاتل سریالی به اسم جک را برعهده دارد که راوی داستان خودش است. او در قالب وویس‌اُور با مردی لهجه‌دار به اسم ورج درباره‌ی دستاوردهایش و آثار هنری‌اش به‌عنوان یک قاتل صحبت می‌کند. گرچه ورج می‌گوید که جک نمی‌تواند چیزی بگوید که تا حالا از افراد دیگری در جایگاه او نشنیده است، اما جک این چالش را می‌پذیرد و تصمیم می‌گیرد به‌طور تصادفی داستان پنج‌تا از قتل‌هایش در طول یک دوره‌ی ۱۲ ساله را انتخاب کرده و تعریف کند.

مقالات مرتبط

 

نقد فیلم

بخش اصلی «خانه‌ای که جک ساخت» در قالب یک فلش‌بک طولانی که ما را پس از آشنا کردن با جرایم جک به زمان حال می‌رساند، روایت می‌شود. خیلی طول نمی‌کشد که «خانه‌ای که جک ساخت» نشان می‌دهد یک فیلم «قاتل سریالی‌»محور تیپیکال نیست، بلکه فون تریه طبق معمول دارد از تحریک‌کننده‌ترین و آزاردهنده‌ترین تصاویر ممکن به‌عنوان تمثیلی برای صحبت درباره‌ی مسائل تامل‌برانگیز به مراتب بزرگ‌تری استفاده می‌کند.

پس از هرکدام از جرایم جک، او و ورج سر برداشت شخصی‌شان درباره‌ی آن با یکدیگر بحث می‌کنند؛ جک به‌طرز متقاعدکننده‌ای اعتقاد دارد که قتل‌هایش دستاوردهای هنری باشکوهی هستند و ورج نیز با استدلال‌هایش سعی می‌کند خلافش را به او ثابت کند؛ جک نماینده‌ی کسی است که باور دارد هنر از ریختن خون سرچشمه می‌گیرد و ورج اعتقاد دارد منبع هنر، عشق است؛ یکی ظلمات بشریت را می‌بیند و دیگری زیبایی آن را.

در این لحظات است که متوجه می‌شویم «خانه‌ای که جک ساخت» حکم یک فیلم خودزنگینامه‌ای را دارد و جک با جرایم هولناکش نماینده‌ی خود فون تریه و آثار سینمایی هولناکش است؛ مخصوصا زمانی که فون تریه در صحنه‌ای که جک مشغول صحبت درباره‌ی سرچشمه گرفتن آثار هنری از درد و رنج است، مونتاژی از فیلم‌های قبلی خودش را به عنوان نمونه به نمایش می‌گذارد. «خانه‌ای که جک ساخت» به‌‌طرز غیرقابل‌تصوری خشن است، اما این خشونت هرگز بی‌دلیل نیست و درواقع حکم دریچه‌ی ورودی ما برای صحبت درباره‌ی حقایقی ترسناک را دارد.

تحلیل فیلم

فون تریه مثل همیشه جسارت اعتراف کردن به حقایق سخت را دارد؛ او با این فیلم به این حقیقت زشت اما انکارناپذیر اعتراف می‌کند که هنر بزرگ از درون زجر و عذاب بزرگ خلق می‌شود، اما او همزمان خطر این تفکر را با مجبور کردن هنرمندش به کُشتن انسان‌ها برای خلق آثار هنری‌اش یادآوری می‌کند؛ فون تریه از جک استفاده می‌کند تا نشان بدهد که این خط فکری هیچ حد و مرز اخلاقی نمی‌شناسد؛ در یکی از صحنه‌های فیلم جک استدلال می‌آورد که نسل‌کشی حکم یک شاهکار هنری را دارد؛ در اینجا فون تریه نه در حال تایید کردن نسل‌کشی، بلکه دارد اکستریم‌ترین نتیجه‌ی تفکر «هنر بزرگ به هر قیمتی که شده» را نقد می‌کند؛ او می‌گوید به محض اینکه شروع به توجیه کردن رفتار غیراخلاقی‌مان می‌کنیم، راه را برای منطقی جلوه دادن یا توجیه کردن هر چیزی هموار می‌کنیم.

مطالعه بیشتر :
بیوگرافی و فیلم های اما واتسون
سخن آخر

او همچنین به این نتیجه می‌رسد که خودش یکی از هنرمندانی است که هنرش از درد و رنج سرچشمه می‌گیرد؛ او با این فیلم به این حقیقت که در طول دهه‌ها در جستجوی عظمت چه آسیب‌هایی وارد کرده است اعتراف می‌کند و سرنوشت ابدی‌اش در اعماق جهنم را می‌پذیرد، اما همزمان دورویی و ریاکاری تماشاگرانش را هم افشا می‌کند؛ او مچ تماشاگرانش را هم می‌گیرد و می‌گوید که شما هم چندان با من فرق نمی‌کنید؛ اگر غیر از این بود فون تریه هرگز به‌عنوان فیلمساز مولف بزرگی شناخته نمی‌شد.

چه وقتی که با وجود ابراز بیزاری از هیتلرها و دیکتاتورها، با اشتیاق و شگفتی درباره‌ی دستاوردهای بزرگشان که روی کوهی از جنازه ساخته شده‌اند صحبت می‌کنیم و چه وقتی که در لحظات پایانی این فیلم از اینکه موفق به دیدن آخرین اثر هنری جک که از روش اعدام سربازان آلمانی از جنگ جهانی دوم الهام گرفته است احساس ناامیدی می‌کنیم. فیلم‌های زیادی ما را با شرارت خالص و ذاتی بشریت روبه‌رو می‌کنند، اما فیلم‌های بسیار اندکی ما را به‌طرز آزاردهنده‌ای مجبور به اعتراف کردن به شرارت خالص و ذاتی خودمان می‌کنند و «خانه‌ای که جک ساخت» درباره‌ی این وحشت است.



فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۷- یک مکان ساکت (۲۰۱۸)

A Quiet Place

  • کارگردان: جان کرازینسکی
  • بازیگران: جان کرازینسکی، امیلی بلانت
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۹۵
  •  امتیاز متاکریتیک: ۸۲
  • امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۷/۸

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

 

یک فیلم ترسناک آخرالزمانی

«یک مکان ساکت» دقیقا اولین فیلم ترسناکی نیست که یکی از خصوصیات ثابت این ژانر (سکوت) را این‌گونه علیه تماشاگرانش به کار می‌گیرد؛ «نفس نکش» قبلا با گرفتار کردن یک مشت دزد نوجوان در خانه‌ی یک پیرمرد قاتل نابینا، از استراتژی مشابه‌ای استفاده کرده بود؛ اما شاید تاکنون هیچ فیلم ترسناکی پتانسیل‌های این استراتژی را این‌قدر خوب از لحاظ اجرا و از لحاظ داستانگویی استخراج نکرده باشد.

از همه مهم‌تر اینکه خوشبختانه «یک مکان ساکت» به جمع آن دسته از فیلم‌هایی که تنها بخش تحسین‌آمیزشان ایده‌های بکر اما خامشان است نمی‌پیوندد.

ساخته‌ی جان کرازینسکی به یک دنیای پسا-آخرالزمانی که توسط موجوداتی بیگانه تصاحب شده است می‌پردازد؛ چیز زیادی درباره‌ی منبع و ماهیت این‌گونه‌ی ناشناخته مشخص نیست، اما خیلی طول نمی‌کشد تا بازمانده‌ها هر چیزی که باید درباره‌ی آن‌ها بدانند را بفهمند: آن‌ها هیولاهای خزنده‌مانندی هستند که نمی‌توانند شکارهایشان را ببینند.

ویژگی فیلم های ترسناک

فیلم های ترسناک معمولا با کُنتراست بین سکوت‌های مرگبار و صداهای ناهنجار و خشن برای ترساندن کار دارند؛ از لحظات آرامی که دوربین راهروهای یک خانه‌ی ویکتوریایی را در جستجوی ارواح خبیث جست‌وجو می‌کند تا جامپ اسکر نهایی در قالب یک انفجار صوتی که با جر دادن پارچه‌ی سکوت، اعصاب‌مان را غافلگیر می‌کند. اما «یک مکان ساکت»، این تکنیک آشنا را وارد سطح اکستریم کاملا جدیدی می‌کند.

تفاوتش در «یک مکان ساکت» این است که کنتراست سکوت و صدا در اینجا، برخلاف دیگر فیلم های ترسناک، یک استراتژی فیلمسازی خارجی برای به تصویر کشیدن وضعیت کاراکترهای داخل فیلم نیست، بلکه شرایط عادی ساکنان این دنیا براساس کنتراست سکوت و صدا است؛ حفظ سکوت یک عنصر حیاتی برای بقا در این دنیاست و شکستن سکوت هم به‌معنی مرگ حتمی است.

نقد فیلم

در دیگر فیلم های ترسناک سؤال این است که چه چیزی سکوت را با پریدن جلوی دوربین خواهد شکست، اما «یک مکان ساکت» می‌پرسد که خود کاراکترها چه زمانی سکوت را برای جلب نظر هیولاها خواهند شکست؟ این موضوع سراسر «یک مکان ساکت» را به یک میدان میـن مجهز به سنسورهای صوتی تبدیل کرده است.

خطر شکسته شدن سکوت فقط در لحظات مشخصی که ارواح خبیث حضورشان را آشکار می‌کنند اهمیت پیدا نمی‌کند، بلکه این خطر در تار و پود این دنیا بافته شده است و به این ترتیب، لحظه لحظه‌ی زندگی آن‌ها، حتی عادی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین تعاملات و فعالیت‌های روزمره‌شان را نیز با خطر باردار کرده است. فیلم درحالی‌که کاراکترهایش را در وسط یک آتش‌سوزی جنگل گذاشته است، بی‌وقفه در حال خیس نگه داشتن کاراکترهایش با سکوتی از جنس بنزین است. بنابراین فیلم با حفظ سکوتی مورمورکننده، بیننده را در تشویش روانی توقف‌ناپذیری درباره‌ی اینکه بالاخره آن چگونه و چه زمانی شکسته خواهد شد رها می‌کند.

نویسندگی فیلم

به عبارت دیگر، «یک مکان ساکت»، عنصر صدا به‌عنوان یکی از عادی‌ترین خصوصیات سینما را برمی‌دارد و آن را به بزرگ‌ترین تهدید بینندگانش تبدیل می‌کند. «یک مکان ساکت» اما خوشبختانه آن‌قدر درگیر ایده‌ی هیجان‌انگیزش نمی‌شود تا اولویت اصلی‌اش را که خلق یک سری شخصیت‌های درگیرکننده است فراموش کند. برایان وودز و اسکات بک در جایگاه نویسندگان فیلم، در عین نوشتن یکی از نوآورانه‌ترین فیلمنامه‌های سینما، یکی از استانداردترین و اقتصادی‌ترین فیلمنامه‌هایی که دیده‌ایم را به نگارش در آورده‌اند. البته غیر از این هم غیرممکن بود.

درواقع آن‌ها با هوشمندی، محدودیتشان در استفاده از دیالوگ را به بزرگ‌ترین سلاح و نقطه‌ی قوتشان تبدیل کرده‌اند. توانایی استفاده از دیالوگ به این معنی است واقعا باید کارکرد تمام صحنه‌ها اطمینان حاصل کنند.

دیگر فضایی برای سکانس‌های غیرضروری وجود دارد و همه‌چیز باید با رفتار کاراکترها و داستانگویی بصری در ساده‌ترین اما کوبنده‌ترین حالت ممکن منتقل شود. بنابراین «یک مکان ساکت» در حالی یک فیلم آرام‌سوز است که همزمان حتی یک پلان اضافه هم ندارد و از تک‌تک سکانس‌هایش برای هُل دادن داستان جلو استفاده می‌کند؛ از تیتر روزنامه‌ای که فقط به واژه‌ی «سکوت» خلاصه شده است تا بسته‌های چیپس دست‌نخورده در قفسه‌های فروشگاه؛ از نحوه‌ی پی‌ریزی تهدید نیروی متخاصم در اولین لحظات فیلم در سریع‌ترین، بی‌رحمانه‌ترین و دراماتیک‌ترین حالت ممکن تا سکانس رقصیدن دوتایی زن و شوهری با ترانه‌ای که فقط در گوش‌های خودشان شنیده می‌شود.

سخن آخر

«یک مکان ساکت» ریشه‌ی تهدید علمی‌تخیلی‌اش را در یک ترس و نگرانی کاملا عادی و جهان‌شمول خاک کرده است؛ از پدری که سعی می‌کند اشتباهی که منجر به مرگ بچه‌اش شد را جبران کند تا والدینی که تمام تلاششان را برای محافظت فرزندانشان دربرابر دنیایی که از هر فرصتی برای آسیب زدن به آن‌ها استفاده می‌کند به کار بگیرند. محصول نهایی فیلمی است که از نوآوری در فُرم داستانگویی ژانرش، برای هرچه بهتر صحبت کردن درباره‌ی یکی از بدوی‌ترین ترس‌های بشریت استفاده می‌کند

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۸- سوسپیریا (۲۰۱۸)

Suspiria

  • کارگردان: لوکا گوادانینو
  • بازیگران: داکوتا جانسون، تیلدا سوئینتن
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۶۵
  • امتیاز متاکریتیک: ۶۴
  •  امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۸

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

اسطوره ای در ژانر وحشت

«سوسپیریا»، ساخته‌ی لوکا گوادانینو، همان نقشی را در ژانر وحشت دارد که «بلید رانر ۲۰۴۹» در ژانر علمی‌تخیلی دارد؛ هر دو مأموریت دشوار ریبوت یا دنباله‌سازی برای فیلم کلاسیکی را که به جایگاهی اسطوره‌ای در ژانر خودشان دست یافته‌اند برعهده داشتند و از انجام آن سربلند خارج شدند.

بااین‌حال، نقدهایی که به پیشواز «سوسپیریا»ی گوادانینو رفتند در بهترین حالت ضد و نقیض و در بدترین حالت کاملا منفی بودند. پس از دیدن فیلم می‌توان تصور کرد که چرا تماشاگرانش از وسط به دو گروه طرفداران شیفته‌اش و مخالفان عصبانی‌اش تبدیل می‌شوند.

گرچه واکنشتان به این فیلم قابل‌پیش‌بینی نخواهد بود، اما یک چیز به‌طرز قاطعانه‌ای مشخص است و آن هم این است که گوادانینو فیلم غیرقابل‌باوری ساخته که باید دیده شود. این تعریفی نیست که بتوان به هر فیلمی نسبت داد.

بدون اینکه نقدهای منفی‌اش را زیر سؤال ببریم، باید گفت که حقیقت این است که ژانر وحشت بیش از هر ژانر دیگری پُر از فیلم‌های بی‌قید و بند و جنون‌آمیزی هستند که شاید در ابتدا با خشم منتقدان مواجه شده‌اند، اما زمان با آن‌ها مهربان بوده است و شخصا باور دارم که فیلم گوادانینو نیز سرنوشت یکسانی دارد.

نقد فیلم

نسخه‌ی اصلی «سوسپیریا» به کارگردانی داریو آرجنتو، یکی از مولفان زیرژانر سینمای وحشت ایتالیا که به «جالو» معروف است، به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیلم های ترسناک سینما شناخته می‌شود؛ فیلمی سرشار از رنگ‌های فسفری و اگزجره‌شده‌ی خیره‌کننده، تصاویر سورئال تسخیرکننده همراه‌با موسیقی سحرآمیز گروه ایتالیایی گابلین که تا به امروز کماکان قدرت فریبنده‌اش را حفظ کرده است. بنابراین سؤال این است که چگونه می‌توان فیلمی که متعلق به زمان خودش است و این‌قدر نشئت گرفته از ترشحات مغز خود آرجنتو است را بازسازی کرد؟

برای شروع گادانینو با ساختن ریبوتی غیروفادار به فیلم اصلی، کاری که اکثر بازسازی‌ها انجام می‌دهند را انجام نداده است. گادانینو تصمیم گرفته است تا بی‌مووی آرجنتو را به یک فیلم باپرستیژ هنری جشنواره‌ای تبدیل کند. کار دومی که گادانینو انجام داده این است که به جز حفظ کردن استخوان‌بندی روایی فیلم اصلی (دختری قدم به یک مدرسه‌ی رقص که به‌طور مخفیانه توسط جادوگران باستانی هدایت می‌شود می‌گذارد)، تمام ویژگی‌های فیلم اصلی را حذف کرده است. واقعا شجاعت می‌خواهد.

کافی بود تا او توانایی جایگزین کردن آن‌ها با چیزی به اندازه‌ی آن‌ها قوی‌ را نداشته باشد تا توسط طرفداران هاردکور فیلم آرجنتو (از جمله خودم)، به خاطر پشت کردن به هویت فیلم اصلی مورد ضرب و شتم انتقادی قرار بگیرد. همان‌طور که خود گوادانینو هم گفته است، «سوسپیرا»ی او حکم کاور فیلم داریو آرجنتو را دارد. گوادانینو، عصاره‌ی فیلم اصلی را برداشته است و تمام چیزهای اطرافش را عوض کرده است.

مطالعه بیشتر :
اسامی برندگان سی و هشتمین جشنواره فیلم فجر 98
سخن آخر

از سکانس شکنجه در اتاق آینه‌ای که به درهم‌شکستن استخوان‌ها و مچاله‌شدن بدن منجر می‌شود تا موسیقی مالیخولیایی و محزون و بیگانه‌ی تام یورک از گروه «ردیوهد»؛ از سکانس رقص دسته‌جمعی در لباس‌های بافتنی قرمز تا سی دقیقه‌ی پایانی گروتسک و خون‌بارش که احتمالا به یکی از افسارگسیخته‌ترین تجربه‌های سینمایی‌تان تبدیل خواهد شد؛ «سوسپیریا»ی گوادانینو درباره‌ی تروماهای به ارث رسیده است؛ می‌خواهد بار ناشی از زن بودن در یک جامعه‌ی مرد سالار باشد یا بهای روانی سنگینی که ملت‌ها از غم گناهان گذشتگانشان می‌پردازند.

نتیجه فیلم عصیان‌گری است که به‌جای یک بازسازی خشک و خالی، نه‌تنها پتانسیل‌های نهفته‌ی فیلم آرجنتو را آزاد می‌کند، بلکه به هیولای منحصربه‌فرد خودش تبدیل می‌شود.


 

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۹- ما (۲۰۱۹)

Us

  • کارگردان: جوردن پیل
  • بازیگران: لوپیتا نیونگو، وینستون دوک
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۹۳
  •  امتیاز متاکریتیک: ۸۱
  •  امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۹

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

رویایی تب آلود

«ما» به عنوان یکی از فیلم های ترسناک تاریخ سینما؛ درست مثل اکثر کابوس‌ها درگیر منطق یا توضیحات روشن (چه علمی و چه فانتزی) نیست؛ در عوض حکم یک رویای تب‌آلود را دارد که در بیداری تجربه می‌شود. لوپیتا نیونگو نقش آدلاید ویلسون را برعهده دارد؛ زنی که برای تعطیلات تابستان، همراه‌با شوهرش گیب و دو فرزندشان به خانه‌ی ساحلی دوران کودکی‌اش بازمی‌گردد. اما آدلاید که ضایعه‌ی روانی غیرقابل‌توضیح و حل‌نشده‌‌ای از گذشته‌اش در این مکان دارد، طی یک سری اتفاقات ظاهرا تصادفی مرموز کم‌کم به اطمینان می‌رسد که اتفاق بدی قرار است برای خانواده‌اش بیافتد.

خلاصه داستان

یک شب خانواده‌ی ویلسون با چهار نفر با لباس یکدست قرمز در حیاط خانه‌شان که دستان یکدیگر را گرفته‌اند مواجه می‌شوند؛ ترس آن‌ها از تهدید این افراد با نفوذ آن‌ها به خانه‌شان به یقین تبدیل می‌شود. اما جنبه‌ی ترسناک ماجرا این نیست که چهار نفر به زور به حریم خانه‌شان تجاوز کرده‌اند، بلکه این است که آن‌ها حکم همزادهای خودشان را دارند.

پس، «ما» با این سؤال کنجکاوی‌برانگیز آغاز می‌شود که چه می‌شود اگر کسی که قصد کُشتن شما را دارد، خودتان باشید؟ اگرچه «ما» با وجود تکرار موفقیت فیلم ترسناک «برو بیرون» در گیشه، به پدیده‌ی فرهنگی مشابه‌ای تبدیل نشد، اما شاید دلیلش ماهیت معمایی‌تر و مبهم‌تر و بدبینانه‌تر و چالش‌برانگیزترش در مقایسه با «برو بیرون» است؛ هرچه «برو بیرون»، فیلم عامه‌پسندتر و شاد و شنگول‌تری بود، «ما» از نقطه‌ی تاریک‌تر و خشن‌تری از ذهن جوردن پیل سرچشمه می‌گیرد. اما این موضوع همزمان ارزش بازبینی «ما» را افزایش داده است.

نقد و بررسی

اگر «برو بیرون» درباره‌ی نوع نامحسوسی از تبعیض نژادی بود، پیل مجددا در «ما» سراغ مسئله‌ی تبعیض رفته است، اما از نوع دیگری؛ تبعیضی که نژاد فقط یکی از نمونه‌‌هایش حساب می‌شود. «ما» درباره‌ی فاصله‌ی طبقاتی و تبعیضی که نسبت به افرادی که به هر دلیلی شبیه به ما نیستند قائل می‌شویم است. فیلم برو بیرون از جمله بهترین فیلم های ترسناک است.

پیل از ایده‌ی دنیایی زیرزمینی که ساکنان فقیر و منزوی‌ و طردشده‌شان یک روز علیه ساکنان ثروتمند و خودبرترپندار روی زمین شورش می‌کنند، برای دور زدن کلیشه‌های زیرژانر «تهاجم به خانه» استفاده می‌کند. فیلم با ساختار قابل‌انتظاری آغاز می‌شود؛ یک خانواده‌ی بیچاره مورد حمله‌ی یک سری قاتلان قرار می‌گیرند و ما دوست داریم که آن‌ها جان سالم به در ببرند. اما به تدریج در طول فیلم متوجه می‌شویم که پیل با زیرکی نقش قربانیان و قاتلان را جابه‌جا کرده است.

تحلیل فیلم

ما در حالی به جان سالم به در بُردن خانواده‌ی ویلسون امیدوار هستیم که درواقع آن‌ها قاتلان واقعی داستان هستند و قاتلانشان به‌عنوان طبقه‌ی پایین جامعه که توسط امثال خانواده‌ی ویلسون، ساکنان فرومایه و خوار جامعه شناخته می‌شوند، قربانی واقعی هستند؛ ما نباید از دفاع کردن خانواده‌ی ویلسون حمایت کنیم، بلکه باید از سرنگون شدن آن‌ها توسط خانواده‌ی قرمزپوش، از پیروزی جامعه‌ی همزادها حمایت کنیم.

به عبارت دیگر، جوردن پیل به‌طرز فریبکارانه‌ای از تمایل انسان‌ها به پیش‌داوری علیه خودمان استفاده می‌کند و نشان می‌دهد که چقدر راحت می‌توانیم مرتکب اشتباه انسان‌زُدایی از افرادی که شبیه ما نیستند شویم. ما در حالی باتوجه‌به ظاهر ترسناک همزادها بلافاصله به دشمنشان تبدیل می‌شویم که در تمام این مدت در حال دشمنی علیه کسانی که دارند حقشان را می‌گیرند هستیم.

سخن آخر

اما همان‌طور که از فیلمساز جامعه‌شناسی مثل جوردن پیل انتظار داریم، فیلمش به داستان تکراری دیگری درباره‌ی «ثروتمندان بد هستند و فقیران خوب هستند» تنزل پیدا نمی‌کند؛ «ما» بیش از اینکه درباره‌ی یادآوری این نکته که چگونه ثروتمندان با بی‌رحمی، فقیران را به راهروهای تنگ و بسته‌ی زیرزمین رانده‌اند باشد، درباره‌ی این است که چقدر ثروتمند بودن یا فقیر بودن به شانس بستگی دارد یا چقدر تعیین جایگاه اجتماعی‌مان از کنترل خودمان خارج است.

اینکه در کدام طبقه قرار می‌گیریم بعضی‌وقت‌ها به معنای واقعی کلمه به این بستگی دارد که در کدام سوی یک خط باریک متولد می‌شویم. بنابراین سوالی که پیل مطرح می‌کند این است که چطور همان افرادی که می‌توانستند خود ما باشیم، ناگهان لایق تبعیض هستند و هدف انسان‌زُدایی‌مان قرار می‌گیرند؟

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

۱۰- فانوس دریایی (۲۰۱۹)

The Lighthouse

  • کارگردان: رابرت اگرز
  • بازیگران: ویلیام دفو، رابرت پتینسون
  • امتیاز راتن‌تومیتوز: ۹۰
  •  امتیاز متاکریتیک: ۸۳
  • امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۷/۶

فیلم های ترسناک, بهترین فیلم های ترسناک جهان در سال های اخیر

دومین تجربه‌ی کارگردانی رابرت اگرز بعد از «جادوگر»، روند کاری او در زمینه‌ی جست‌وجو در گذشته برای استخراج وحشت روانکاوانه‌‌ای که از لحاظ پایبندی به واقعیت، به‌طرز وسواس‌گونه‌ای پُرجزییات و طبیعی است را ادامه می‌دهد. این کارگردان یکی از بهترین کارگردان های فیلم های ترسناک است.

خلاصه داستان

این‌بار داستان درباره‌ی نگهبانان یک فیلم ترسناک فانوس دریایی تنها وسط یک جزیره‌ی کوچک منزوی در محاصره‌ی امواج بلند اقیانوس که تا ابد گسترانده شده‌اند است؛ یکی از آن‌ها پیرمرد بدخلق و مغرور کهنه‌کاری با بازی ویلیام دفو است و دیگری دستیار جوان و تازه‌کارش با بازی رابرت پتینسون؛ گرفتار شدن آن‌ها در انزوای شدید یک چیز است و عدم آگاهی آن‌ها از زمان رسیدن شیفت بعدی که به‌دلیل طوفان به تعویق افتاده است، چیزی دیگر.

در نتیجه، آن‌ها آرام آرام دچار فروپاشی روانی شده و دربرابر جنون به زانو در می‌آیند. این شاید خلاصه‌قصه‌ی یکی از تیره و تاریک‌ترین فیلم های ترسناکی که می‌توانید ببینید به نظر برسد و راستش همین‌طور هم است،

نقد فیلم

اما «فانوس دریایی» برخلاف ظاهر عبوسش، وقتی پاش بیافتد حسابی خنده‌دار هم می‌شود. هر دو بازیگر به خوبی می‌دانند که چه زمانی با رو آوردن به سکوت، اندازه‌ی کتاب‌ها حرف بزنند و چه زمانی با بلند کردن صدایشان، غوغا کنند.

مونولوگ پُرآب و تاب و هذیان‌وار ویلیام دفو که از خدایان دریا می‌خواهد تا دستیارش را به خاطر دوست نداشتن دست‌پختش نفرین کنند، یکی از خیره‌کننده‌ترین و خوشمزه‌ترین سه دقیقه‌هایی است که سینمای دهه‌ی گذشته به خود دیده است.

رابرت اگرز درباره‌ی چشم‌اندازش برای «فانوس دریایی» می‌گوید: «پیش از اینکه چیزی نوشته باشم، می‌دانستم که می‌خواهم آن را به‌صورت نگاتیو سیاه و سفید فیلم‌برداری کنم. اتمسفر و حس اولویت بالاتری نسبت به داستان داشت.

فکری به ذهن برادرم خطور کرد: یک داستان ارواح که در یک فانوس دریایی اتفاق می‌افتد؛ ایده‌ای که دوستش داشتیم. چون فانوس دریایی ظاهر ویژه‌ای دارد؛ آدم را به گذشته می‌برد؛ فانوس‌های دریایی قرن‌هاست که تغییری نکرده‌اند».

اگرز به هدفش رسیده است. او فیلمی با استخوان‌بندی اساطیری و طعم و مزه‌ای کهنه و بدوی و فرسوده و پُرگرد و غبار ساخته که شاید بار اول دقیقا ندانی دارد چه اتفاقی می‌افتد، ولی تصاویر هیپنوتیزم‌کننده‌اش همچون طلسمی شوم هستند که چشمان بیننده را به خود خیره می‌کنند و با برقراری ارتباطی محرمانه با ناخودآگاه‌مان، ما را بر تلاطم خروشان ذهن شخصیت‌های منزوی‌اش سوار می‌کند.

کارگردانی فیلم

اگرز که در سر و شکل دادن به زبان تصویری «فانوس دریایی» از هرمن ملوین، اچ. پی. لاوکرفت، آندری تارکوفسکی، استنلی کوبریک و بلا تار وام گرفته است، فیلمی ساخته که  با خشم و تنهایی و سرکوب و انزجار باردار است. توجه‌ی وسواس‌گونه به جزییات در کارگردانی اگرز موج می‌زند. «فانوس دریایی» نه همچون بازسازی اواخر قرن نوزدهم، بلکه همچون محتویات دوربینی که با ماشین زمان به آن دوران فرستاده و بازگردانده شده می‌ماند.

به عبارت دیگر اگرچه محدود شدن داستان به یک مکان و دو شخصیت چالش بزرگی برای جالب نگه داشتن فیلم است، ولی اگرز با ساختن یکی از خلاقانه‌ترین فیلم‌های چند سال اخیر از لحاظ تصویری، فیلمش را در تمام طول دقایقش پویا، کنجکاوی‌برانگیز و قُل‌قُل‌کنان حفظ می‌کند.

تک‌تک نماهای فیلم همچون نقاشی‌های کهنه‌ای هستند که بدون دستکاری می‌توانند از دیوارهای گالری‌های هنری آویزان شوند و نسبت ابعاد تقریبا مربعی‌اش هم فضای کلاستروفوبیکی ساخته که هیچ فضای بلااستفاده‌ای برای نفس کشیدن تماشاگر باقی نمی‌گذارد.

سخن آخر

«فانوس دریایی» بخش قابل‌توجه‌ای از اتمسفر بی‌آرام و قرارش را از ساندترک و صداگذاری نبوغ‌آمیزش تأمین می‌کند؛ ساندترکی که بعضی‌وقت‌ها آه و ناله می‌کند و بعضی‌وقت‌ها آژیر می‌کشد، اما همیشه مناسب با چیزی که اتفاق می‌افتد است.

صدای زوزه‌ی باد که به زور می‌خواهد خودش را از لای درز پنجره‌ها به داخل راه بدهد یا صدای ضربات بی‌وقفه‌ی امواج اقیانوس به صخره‌ها، به صدای ممتد جنون‌آمیزی تبدیل شده است. نتیجه یک وحشت سورئال است که به همان اندازه که شوکه‌کننده است، به همان اندازه هم بامزه است و روایتگر یکی از بهترین جنون‌های ناشی از انزوا که از زمان «درخشش» تاکنون که سینما به خودش دیده است.

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *